بمار
فوریه 18, 2009
عشق عجیبی که نام عجیبی بیگانه با زبان
بیگانه با من
بیگانه با پستان
شیر می دهد به پستان من به لب می رسد
به لب می رسم
برای رسیدن
دارد
سرم درد می کند
پاره که می شوم دست می شود
سوزن بر می دارد
بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوزبدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز
بوسه های ندیده را به ناخن های شنیده
یک سر این پارگی به شما می رسد یک سر این پارگی به تو می رسد
آبی
ژانویه 12, 2009
ای آسمان آبی
آسمان سبز
دستم
از دامن تو
درازتر است
و راستش به آرزوهایم آنقدر دست درازی کرده ام که حالا
دامنم از تو پر ستاره تر است
آقا
ژانویه 11, 2009
باد پیچید لای بوی باد تابید لای آب لای آسمان آبی
دور برگ دور برگ درخت پر برگ لای گل
لای طوفان باران بوران
دور دانۀ شن خاک کوه کوه بلند زبانه های آتش روی کوه
آتش دود شعله های آتش خاکستر
باد تابید لای آب لای نرمه های خاک لای شاخه ها
تابید لای گیسوان درختان و شاخه ها
لای بوی نفس ها و شاخه ها
پیچید پشت دیوار خانه پشت پنجره پشت پرده
لای اتاق پشت پرده
تابید دور خویش و نجوا کرد:
شما که تن کرده آه را .. شما چگونه آه .. می کشم .. مثل دوست داشتن
تابید لای دست های کوچک کفش های کوچک لای مو
دور گونه
پیچید دور کف دست دور چال گلو دور مو
دور چشم های بازیگوش نوازشگر حرف نشنو
تابید دور خویش و ایستاد درنگی و بی درنگی گفت
روی خط نوشته هاتان وزیده ام دور صداتان پیچیده ام نه اینطور نگو
حالا دوباره بگو بال خاطره هاتان با من پر باز کرده نه این هم نیست
حتی خاطره ای گاهی از جایی با من به سوی شما پرواز کرده
بوی گلی اگر نمی دانید و دفدف دفی با من در دهلیز یادتان تپیده
شنیده ام و این آب شنیده این آسمان شنیده این حتی این همهمۀ درهم این ازدحام بی شتاب
شنیده دوباره بگو نمی گویم
این گفتن از بهت بای من دوست دارم سر زد حالا شد
این گفتن از همین دل دل زدن سر زد بخوان
باد پیچید دور سایۀ آقا و نجوا کرد
آینه
ژانویه 11, 2009
اما آینه می تپد
من که آینه ام اما می مانم پیچیده در هرم یاس و قطره های عرق
زبان تلخی را دور لب ها می گرداند
زبان تلخی را روی گودی گردن می گرداند
زبان تلخی زیر پوستم پی باران
تلخ؟
گردی ِ گرمی روی ِ سینه های روی گردی ِ گرمی روی ِ سینه هام می غلتد
دستم نمی دانم دست کدامم روی سینه های کدامم
تلخ
زمان چه عاقلست همین حالا
و جاده های زمان چه عاقلند
روی همان خط پر نشیب همیشه اما از آن بالا پایین نمی ریزیم
روی گونه آری گونه
من که آینه ام می لغزم روی گونه روی سینه روی شانه
می تپد می تپد آینه
روی شانه هاش نفس می زنم نفس نمی پرسم کجا می زنم کجا نمی پرسم نفس می زنم
گیرۀ موهاش زیر گیرۀ موهای من همینجا زیر گیرۀ موهاش همینجا نفس می زنم
زمان چه عاقلست همین حالا که دو سه چهار تمام نمی داند
آن خاطره ها را خاموش کن
زیر همین روزنامه بود ماتیکم بردار (لبهاش رنگ ندارد)
دستش لای گرمایم حالا که هی تپیده ایم و موهای هم را از روی گونه های هم پس زده ایم و
شیرین شیرین تلخ
عاشقانه
ژانویه 11, 2009
و اینهمه از زاییدن آغاز می شود
من که منم من نیستم وقتیکه می زایم بیا
دست روی لبم بنشان از همان دهان که ترا می مکد بیا بیرون
نگاه که می بینی کنار نرمه ی ران است
من که منم من نیستم وقتی که می زایم بیا بیرون
دست دور خاطرم بگذار ببوس بیا
نه انگار بیا همین کنار لب بیا می بوسانمت
عشق چه گفت
می مکمت همین کنار پوست
بیا انگار نه ببوس می زایمت
آسمان پنجم
ژانویه 11, 2009
این آسمان پنجم تاریخ غریبی دارد
آب تمام باران هایی که باید ببارند را جمع کرده در خود و نمی بارد
هی خط و مرزهای خود را با دریا مخدوش می کند
ابرها بالا آمده اند اندکی و نگاه که می کنی انگار همین توی کوچه اند
گاهی دلم تنگ می شود گاهی گریه می کنم گاهی سرم را می کوبم به
نرده ها و
از لای نرده ها
نگاه می کنم به آن پایین
هنوز نیمه های شب زنده داری نرسیده صبح می آید
صبح سه روز می ماند گاهی و روشن می مانم
گاه خورشید یک کاره گم می شود
گاهی صدای گریه از زمین می آید
سر می کوبم باز به نرده ها
گاهی از لای نرده ها
نگاه می کنم به ستاره ها که رنگ می بازند روی شانه ها
دست ها از جیب بیرون می آید می بینم
اما به گونه های گل انداخته دست نمی زنند
پرده را می کشم
حالا گاهی که باد می وزد
زخم هایم التیام و شکستگی هایم نیز
حتی آن سوراخ سوراخ توی دلم آب می شود
انگار نبوده
می خواهم از جا برخیزم رقصان رقصان
توی آغوشم بگیرم آن همه شان را و
اینهمه دور؟
کسی به این آسمان پنجم دل نمی بندد
همیشه کوله بارشان روی دوششان
می روند به آسمان هفتم
یا دوباره قل می خورند روی زمین
این آسمان پنجم تاریخ خلوتی دارد
اینجا از آن تجملات روی زمین نیست
فرقی نمی کند
از لای نرده های این پنجرۀ میان این آسمان که نگاه می کنم
می گویم فرقی نمی کند
فقط آغوشی که بوی شیرین سوزنی کاج های این آسمان عزیز پنجم را داشته باشد
و این کاج ها توی دلش هم توی خط خط رگ هایش هم نشسته باشند
تو هم که سیگار پشت سیگار کشیدی دلم گرفت
تازه هیچ نپرسیدی چرا غروب که می شود چراغ روشن نمی کنم
برق ما هم اینجا گرانست
آریو
ژانویه 11, 2009
مرا کنار حلقۀ مویت بنشان نزدیک گونه ات و لب که وا می کنی نگو
مرا کنار شانه ات بنشان نزدیک انگشتانت و لب که وا می کنی نگو
بگو که باد بگوید شب بگوید شبتاب بگوید
و تو لب اگر باز می کنی، درنگ کن تا برگی روی گوشم بگذارم
عادت
ژانویه 11, 2009
تو تکرار روزی در عادت لبخند
تنم را دراز می کنم
به پای عابری می پیچم که یک شاخه گل زیر بغل دارد
لب هایم را به لب هایش می مالم تا شب که صبح
تو که رنگ هایت اینهمه بیرنگ ست
دوستت داشته باشم؟ خوابت را ببینم؟
یا لبخندی به مهربانی یک کاسه آش روی لبهایم بنشانم تا تو
خوابم را ببینی؟
آب و شما
ژانویه 11, 2009
چهار دیوار بین منست و آن چیزی که من گمان می کنم “شما”ست
این “شما” معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و آن چیزی که من گمان می کنم “تو” یی
این “تو” معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و آب
آب آنسوی دیوارهای من جاریست
آب با نور می رقصد با نسیم می رقصد با باد حتی
با پاروی پاروزن های رهگذر حتی
با من نمی رقصد.. تا آغوش وا می کنم غرق می شوم
چهار دیوار بین منست و تو و این شما معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و من که می خواهم ترا در خود فرو کشم
همیشه می خواهم ترا در خود فرو کشم
زایش
ژانویه 11, 2009
آبستن بودم
زاییدم
کودکی بی نگاه بی صدا بی سر
دست هایش روی پستان هایم
پاهای نازکش روی پاهایم
دهانش
شیرینی لذت را مکید
بی نگاه بی صدا بی سر
*
آبستنم
آبستن از آستانۀ این در خواهم رفت
کودکانم را یکی یکی به آب خواهم داد
با اندرونی خسته آنگاه
به جانب شهر پر ولوله بر خواهم گشت
تو
در آستانه ای
من
“نه رفتن.. نه ماندن” را نظاره می کنم
تاب نمی آرم