و دیگر اینکه روی خاک شبنم هست

و عسل لب به لب در پیاله ای که می چرخد مثل آفتاب

گاهی به سوی تو می چرخد و گرم می شوی

و دیگر اینکه روی خاک آفتاب هست

دورست از دست

و دیگر اینکه خنده هست و خنده های نرم بی صدا

یعنی لبخند

سفید روشن آسمانی هست آبی و زردهای آسمانی

وزوزه های زیرخاک که مثل سوت ِ صفیر ِ صدا توی گوش می پیچد

نیست روی خاک

و این بالک های سیاه!

و نمی شنوند

لبخند روی لب که نیست نمی نشیند

این صدا تاب می خورد توی گوش

و دیگر اینکه روی خاک روی پشتة خاکی گاه تکیه می دهند

بازویی هست زیر سنگینی شانه و نمی افتد

زل می زنم که نمی شناسند صفیر صدا را

و لبخند ها که لب ندارند

و این پاهای سیم ِ سیاه می شکند زیر بال های ریز سیاه که

پرپر می زند

گاهی پر شبیه بیهودگی نمدار شوره های حمام ست

و دیگر اینکه حتی نفس نمی گیرد این زیر و نفس نیست

و دیگر اینکه روی خاک نفس هست

و سر انگشتی که روی نفس نرم می شود

و پوستة گرم پوستی را لمس می کند

نقطه های چشم زل به چشم های روی زمین

که نگاه می کنند و نگاهی را مثل پیالة عسلی گرم می کنند

و نگاهی هست که برمی گردد به جایی دور

جایی نزدیک را لمس می کند

گاهی پر مثل بیهودگی دلگیر له شدن زیر کف پایی ست که

روی خاک می رود و شبیه این که شبیه خاکستری های زبر خاکست، نیست

و این شاخک های روی سر که درد می کند

شبیه صدا نیست و صدا می کند

گوش هیچکس شبیه این گوش ها نیست که می گوید ( ها.. ) اگر لب باز کنند

و دیگر اینکه این زیر کسی نیست و هرچه هست

بیهودگی پرپر زدن درون کاسة آبی ست که آب چرب ظرفهای نشسته را دارد

سپتامبر 98

زانو از این جا

از این جا زانو به زمین

این جا تا اینجا من زنم عالم تمام کر

عاجزم ز گفتن و؟

خلق از شنیدنش؟

وا ؟!

حالا از این جا می روم آن جا

جا می خورم

جور دیگری نمی شود

جا را که می خورم ناخن هایم را هم می خورم

جور دیگری

بی حوصله ناگهان از میان خشخش شب می شود

موها دراز

روی زانو

اگر نباشد نمی شود

زانوها بالا آمده تا زیر چانه

نمی شود

دست او

نه دست من

دست او

نه دست من

نه

دست من

وا ؟!

نفس می کشد او که چسبانده نفسش را به نرمی کونم

من نمی بینم

صورتش را که بر می دارد من نمی بینم

تیر می کشد خش می کشد جیغ می کشم می زند نمی بینم

از جا هق هق می پرم می زند با کف دست ناز که می کند نمی بینم

حتی گریه هم می کنم حالا که خوب است

حالا

صورتش را برداشته

من را برداشته آن وری گذاشته صورتش را گذاشته روی دلم

انگار می توانم راه بگیرم تا ته طناب قدم قدم

لخت لختم یخ می زنم

این جا دوباره جا به جا می شوم و عالم تمام کر

واقعا

صورتش را پیشانی صافش را چشمهای داغش را دهنش را گذاشته توی گلویم

حالا منم و گلو و هیچ چیز نیست این جا که پاهای من دورش نگشته

حالا هیچ

فقط همین شراب که شرشر می چکد

دست های گرم توی گیلاس یخ می زند

گیلاس یخ می زند

پستان من یخ می زند

تازه حالا صورتش را چسبانده روی پستان ها که دوست دارند اول از همه باشند

روی گردی شانه ام

روی گودی گونه ام

لای چین های پرده

پشت بالش زیر دلم

ندارم

ندارم

از نصفه ای که رو به در آن ته حواس چشم به پاهای از نیمه

پاهای از نیمه تا سیگار

سرم به گونه ها می چرخد سیلی که می زند به گونه ها سخت

کف دستها که قرمز شدند ملافه را بردار

ساقی قهرمان

مارچ 2006

چرایش این که از خ حالم بد می شود

و. و. من. من. از. از. خ . خ. و. و. ح . ح. حالم. حالم. خراب. خراب. می شود.

آمد آمد

با خار با خار

با خون با خون

به شهرهای های ِ

به شهرهای های ِ

جوانی ِ جوانی ِ من من من من

آمد آمد با خون با خون با خر با خر با دسته دسته خارخار

شهر ِ شهر ِ جوانی ِ جوانی ِ من من من من زیر ذل ِ آفتاب تابستان تنبید

حالا تو از این خون باران ببار و من از این خون می بارم باران

اینهمه سوزن با سر فرو در اینهمه سیسنبر بوی بهار در هواهای بی سر و بی دستی می پراکند

و و من من از از خ خ و و ح ح حالم حالم خراب خراب

هوا هوای تابستان است

یعنی میوه داده ایم

بوی سیسنبر ِ سوزنسوزن

یعنی که ریخته ایم و از دست به دامن افتاده ایم از دامن به دمن غلتیده له شده ایم زیر پاهای دوان دوان

کجا؟ کجا کجا؟

سرم برای همین می چرخد از دور گردنم بیرون

سرت برای همین می ریزد از لای لبهایم بیرون

یک دو سه چهار

می زایم

یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه

می زایم

جمعه ها ؟

خون جای بارون از دهن فرهاد روی دامن من قلپ قلپ قلپ قلپ

من که خل ام سر شیرین را می گذارم روی گردن فرهاد و می فشارم به سینه لبهایش را با سر انگشت وا می کنم تو می روم

اگر نکنم یعنی دوباره دیوانه می شویم و سر به بیابان دوباره و این شکوفه ها را کجا؟ زیر خاک؟

حالا حالا من من نگاه نگاه می می کنم کنم

به شهرهای جوانی ام که تاول زده در هم می جوشند و بستنی لیس می زنند و دستهای بریده را به مچهای بریده می دوزند و قد می کشند تا سر درخت گوجه سبز می چینند

ساقی قهرمان

2004

امسال ، ساقی

ساقی امسال نشسته است

چشم هایش از لب هایش درشت تر

لب هایش از دستهایش درشت تر

دست هایش از دلش درشت تر

و سنگ بر میدارد

از دهانۀ چاه پایین می رود بالا می خزد

دامنش را دور دست می پیچد بالا می کشد

کمر، خم می شود. شکم، ول می شود. چاک، چین می خورد

چین، چاک می خورد

انگشت، چنگک می شود، چنگ می شود لای لایه ها

دامن، ول می شود خیمه می زند روی سر زانو

گوشت، روی پوست، لقمه لقمه خیس می خورد

پا ها را به هم می چسباند از هم وا می کند

دامن را دور دست می پیچد بالا می کشد

نگاه می کند به زخماب که مثل شیر تازه می غلتد

و این دست، دست می کند این تو، شیرین می شود

زمین ادامۀ خط است در ادامۀ افق

خم نمی شود

ساقی خم می شود از چاه بیرون می خزد

با کلاغی روی شانه از درخت بالا می رود بالا می رود

کاسۀ سرش را نشانه می گیرد تا برای شما سلامی بفرستد:

ساقی کاسۀ سرش را نشانه می گیرد:

ساقی قهرمان

2003

این شعر عاشقانه ایست

که پرت شد

به جانب اصلاحات و

اعتصابید و

برگشت خانه

خوابید پشت شیشۀ لپ- تاپ و

تاب خورد و

گیج رفت

ساقی قهرمان

هیچکس از این شانه ها و گردن ها نمی داند این حفره ها روی شانه ها و گردن ها از کجای ما جان می گیرد

آنجا نبود آنچه آنجا بود

آمده بود اینجا

زیر پوست خیابان که خیال می کند خانۀ من است

خانه ای که خیال می کند خاک

بلند شود اگر می ریزد بر

سر من

بر سر من

نشسته ام روی اینجا

از رویم رد می شوند با شیشه های عمر پر از آب

نمی ریزند

یک اژدها بیرون خزید

با شیشۀ آبی در دست

از روی من

نمی ریزند اژدهاها

روی من

نمی افتند

مثل آسمان

که بی هوا از آن بالا ول می شود پایین

پا می گذارند روی دست ها

از اینطرف دست من افتاده است روی خیابان

از اینطرف اگر

او ایستاده پشت پنجره

(او یعنی آن کسی که دوستش دارم) اما

از اینطرف اگر دست من

دست من از اینطرف روی زانوی من افتاده او

از پشت پنجره نگاه می کند به من روی خیابان

این آسفالت اگر داغ است دلیل تنهایی من است

همین امروز اگر داغ است دلیل تنهایی من است

از پشت پنجره نگاه می کند عزیز من

لبهایش را به شیشه می چسباند

لبهایش را که با دو انگشت می گیرم به دهان می برم خیال بوسه ندارم

خیال ندارم

این اژدها شهر- دار من است

خیابان ها را آبجارو می کند

زیرا من این جا نشسته

روی خیابانی که تا می نشینم رویش هایهای گریه می کند

این اژدها که می رود رو به شهر شهردار من است که شهری دارم که شهرداری دارد که اژدهای

کجی با دهان کوله دارد و از دندانهاش

اینجا را از خودم درمی آورم

دارم به او فکر می کنم

به خیابان نه نمی کنم

و این اژدهاها همهمه

حالا من اینجا نشسته

شهردار من چار- اژدهای مردم را بیرون می کشد

می چسباند روی مردم

لوله می کند از لای درز، مردم را می اندازد این تو

مردم گریه می کنند

زار زار زور زور

دست به دست می دهند اینجا که توی اینجاست

و هیچ هیچ هیچ نمی خورند

زیرا همیشه فردا امشب است

سیاه

تف بر تو ای شب طولانی کریه (با مخمل سیاه و نگین ستاره و ماه چه منظری زیبا، شب، نرم، مخملی، ماه،)

او نشسته پشت آن پنجره، من لبهایش را به دو انگشت

می گیرم

می کشم جلو

می مالم

روی لبهایم

می بوسم

بعد

یکنفس اگر نیفتم پایین وقتی که می زنی

نفسم را

این که اینجا نشسته حاکم است

این که ایستاده محکوم است

این که خوابیده این رو منم

من مردمم روی دیوارهایم

از روی دیوار پایین می افتم با سر، که پایین افتاد

قل می خورم تا میان میدان

یادم نمی آید از شوش

یادم نمی آید از شاپور

از شانه های ذوالاکتاف یادم نمی آید

قیچی کردند طناب را قچ قچ

ول شدیم افتاد دور گلو از دور شانه طناب

شاپور ذوالگردن آمد

نبودیم

خواب بودیم

در شوش

تهران ایران را زایید و زد زیر گریه

زیر عبا شانه های شما گم شد طناب را بکش حفره حفر شد سوراخ شد عبا

آسمان بمیرد از غم و گرما

حافظه ام را وا کردم از سر

شاید بمیرم از غمش

شاید برای شیرینم شیون کند شیاد

سرش که برگشته رو به من از توی عکس (عکس همان کسی که دوستش دارم از دیروز)

از گردن بیفتد روی سینه ام

بخوابد خوش بمیرد عزیز من

با پستانی به دهن

با پنجه ای به گلو

با حلق چاک

چاک

زیرا

من

عاشقم

به دخول

در گلوگاه معشوقی که عاشق ماست راست

شهر، شهر ایران است

رنگ به رنگ است

ما خفقانیم

این حاکم است

تو محکومی

حکم، حکم حکومتی است

حالا من می گویم چه کس بخندد به تخم چه کس پیش از آن که در اشک غرقه شوم

آه حرفی بزن

سحر شد سپیده زد

می بوسمت

لبهایت را می گیرم با دو انگشت

انگشت می مالم روی لبهایت

می بوسم انگشتم را و لبت را

شب، روز مبهمی است

شقه اش کنید

ببوس پشت گردنم را پیش از آن که خواب ببرد ما را به جانب این آینه به جانب این در که (گفت) وا می شود روی مرگ های مکرر

دستت را ستون سر کن دراز بکش به پهلو تمام هشت شبانه روز را روی رختخواب های گوشه های دنج اتاق که رویش دراز کشیده ام به پهلو دستی ستون سر کرده ام هیچ نمی گویم دنبال چیزی می گردم زیر و روی تن

جولای 16 و 17 2006

اگر دامنم را از سر بیرون بیاورم باد و بوران می شود

اگر دامنم را از پا بیرون بیاورم باد و بوران می شود

اگر دامنم را در بیاورم ببینم این دامن تا کجا ها سر تو را روی دامن من خوابانده گریه ام می گیرد نمی بینم

به این کشور قدیمی می روم

از لب مرز آن ور می روم

کفش هایم را در نمی آورم بی ادب بودن بهتر است از به پاورچین پاورچین پاورچین متهم شدن می دانم

دستهایم را از جیب بیرون می آورم لبۀ جاکتم را بالا می دهم گرم است

جاکتم یاد جاکشم را به یادم می آورد سرد است

گلویم هوای تازه می خواهد گردنم هوای تازه نمی خواهد سردم است

گرمم نیست

زبان شان را نمی دانم آغوششان را می دانم وا اگر بشوم

چشمها از کجا می دانند آستر ندارم آن زیر و زیر دامنی ام نیست آن زیر

فقط همینجوری نیست اما من هستم دامنم هست و دامنم تا زیر زانو پایین افتاده

فقط زیر دامنی ام نیست

دلیلی هم ندارم نمی دانم فقط نیست

دست هیچ کسی را نمی گیرم قدم که می زنم

بی کس هم نیستم

اما دستم مال خودم؟ ها؟ جواب نده جواب نمی خواهم سوال نمی کنم فقط همین. ها؟

حالا اگر در این خانه را بزنم در را وا کند بگوید، ها؟

صورتش از سالهای گذشته آمده باشد من هنوز نرفته باشم هنوز هیچکس از هیچ جا نرفته باشد به این جا

این جا هنوز جای دوری باشد توی شیشه باشد قلپ قلپ کنار پپسی کولا

صورتش از لای در صورت او باشد که صورتش از طناب آویزان شد

من نشدم من گم شدم

آن جا ریخت به هم پاره شد از هم

من گم شدم در بسته شد به روی آن طرف که نیست

هست همیشه هست با صدای بلند بلند

با صدای بلند توی سر می خوردند دندان ها و آن ها و من به هم

بوی دامن از زیر دامن به گونه ام می خورد عین بوی سینه از لای پستانهای به هم چسبیده گریه ندارد این دری که تازه وا می شود به روی من با این صورت که از سال های دور نیامده

سال های دور، دور می روند نزدیک می شوند نزدیک می شوند جیغ می کشم نزدیک می شوند

دور می شوند چرا؟ نه؟ چرا؟ نه؟ چرا؟

دلم را چرا نمی گیری؟

حالا دستم را بگیر

ببر این تو بمال به این جا

صورتت را بیار بالا

پیشانی ات را چین بده نگاه کن انگار نمی بینی سرت را بیار بالا

حالا ببر پایین دوباره

زیر دامنی ام نیست فقط همین

دامنم تا زیر زانویم پایین افتاده فقط

این را هم هیچکس نمی داند اما اگر

رد شدم از لبۀ مرز آن ور شب بود سحر بود دل دل می زند که بیاید؟ نیاید؟ سحر گاهی می آید/نمی آید شوخی ندارد دروغ می گوید اگر نیاید چی؟ فقط نگاه کن به جلو برو جلو برو جلو اگر بیفتی اگر بگیرمت؟ بگیرمت که بیفتی؟ بگیرمت که نیفتی؟

من احتیاج به صراحت دارم ابهام کارخرابی می کند بگیرمت که بیفتی؟ بگیرمت که نیفتی؟

زیر دامنم زیردامنی ام چرا باشد؟ نیست

دست خودم را برده ام این تو چرخانده ام همینجور که نشسته ام با عجله این جا و هیج جا نمی روم دستم این تو است با حوصله می چرخم کجا بروم؟

من کجا؟

چرا؟

بروم؟

نیست.

از زانو شروع کن

از کمر شروع کن

از شانه شروع کن

از لای دستهای به هم بسته سروع کن سروع نکن سروع نیست شروع است تو هیچ نمی دانی من تو را خر کرده ام فقط همین

چون دلم گرفته هیچ نیست این جا زیر این

فقط من می دانم این زیر چیست چون من از خودم

از خود که نباشی خود را گم می کنی می گویم برو گم شو گم می شوی

خود این بالا نشسته شما کجا نشسته اید

میان من نشسته شما کجا نشسته اید

نگاه کن گم نشوی گم می شوی

من فقط همین یک دامن را دارم آبی است چه فرق می کند اگر بگویم نیست

از لبۀ مرز که رد شوی به این کشور قدیمی برسی تا وسط شهر بروی می بینی

اگر شنیدی که می گویند چشمهایت را ببند چشمهایت را ببند وا کن حالا من می گویم چون من دامنم نیست تنم نیست تن تو هم نیست

لب هایت بوی دود می دهد

یک سال آزگار است سیگار ندارم غریبه ام در این کشور

شب ها که خواب تو را می بینم که مرا نمی بینی مثل زهرمار سرت را ول می کنی رو به آن طرف که رنگ دامن من نیست، توی خواب پک می زنم عمیق فوت می کنم دود را دور

چشمهایم پر می شود از اشکهای داغ غلتان غلتان

از خواب که بیدار می شوم دست و پایم را می شویم موهایم را شانه می کنم رو به بالا

بیدار که می شوم دلم سنگ می شود مثل یخ تنگ نمی شود چرا بشود؟

اکتبر 2005

 

 

این اشتباه را تا ته می کنم می روم/ چار دیوار دور اتاق است یکی چرخیده دور تن/ این ور دیوار منم این ور دیوار هیچ غیر من/ نگاه کرده ام در آینه/ دستم را بالا برده ام تا تخم چشم در آینه/ در آینه، صورت، چسبیده به آنور آینه/ من اینور آینه ام نگاه می کنم که تخم چشمش در نمی آید/ در آینه اگر نگاه نکنم بیشترم/

معلوم نیست/

بزرگ شده ام تا همینجا که سرم به روزهای بعد می خورد. معلوم نیست

اگر ناگهان بپرم بروم زیر خاک، او کیست؟

دیوارم را شسته ام از اینور/ کفشهایم را بغل به بغل کنار کیف ها و کرست ها و النگوها و شلوارها و پتو جفت کرده ام کنار کتاب های زیر هم روی هم/

ساعت که ناگهان دلشوره بیندازد توی گلوم از اینجا می پرم تا ته/ اسمش را می گذاریم ساعت شیش صبح ماه مهر/ تازه از خوابم پریده ام/ معلوم نیست/

خانمی ام که فکرم خراب شد

صبحانه

امروز

از خواب نه از رخت خواب که می پرم بیرون

گشنه نیستم

دو دست تو را می خواهم لای دندان ها

تکه های تیز انگشت های تو را لای دندان ها و زبان

که مزمزه

قورت می دهم

مثل گرگ

تو را

خونخوار بوی کفتر پرهایت را تف می کنم همینجا که نشسته ام از رخت خواب پریده

این دست ها

مثل بال کفتر

چرا

لای دندان من

چرا

دوست دارم

عاشق اگر می شوم مثل نون و پنیر و چای تو را سر نمی کشم اگر

به این خاطر است که سر ندارم آنجا

به تن می کشمت اینجا

بعد

کیفم را بر می دارم می روم توی خودم

خانمی ام که پایم گرد است

راه می روم

ناهار

امروز

افتاده ای بدون دستهات اینجا روی سفره ی من که نان

ندارد

اما لقمه های سینه و ماهیچه های ساق پای دویده ی تو را دارد

نان ندارم اینجا جگر دارم که از سینه ات کشیده ام نرم نرم بیرون بیرون بیا بیا

بیا بیا

محبوب جیغ کشیده ی جگر پاره ی منی سر چنگالم

درد که می گیری بغض می کنی

گونه ام را می چسبانم به گونه ات خیس

خانمی ام که حالم خراب شد

شام

امروز

من شب می کشم سیگار به سیگار

بریز

مثل سرخ توی کاسه مثل شراب

سر بکشم سر بمالم روی زانوی خونی

هنوز تکه های ول ِ تو روی خانم ام

دوست دارمت. دارمت هایم را مثل قیر داغ نریز پر شد

نریز

پر شد

دوست دارمت

باز این خدا شده ی تو را داد به من که خونی. خونی. بکشم به سرم

اینجا که نیستیم فقط من

و تو

کوچه کوچه به هم می خورند لای شرغ شرغ بادهای گرگر و باران و نرم نرم نرم نرم

مثل کف پای تو نرم می بارد روی مات مانده ی من ِ رو به هوا

گشنه نیستم اما به هم می خوریم و باد به هم می خوریم و باز

راه می رویم

خواب ِ خوردن تو را می بینیم

می گویم

چقدر بگویم