شناسنامه

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

من صندلی ام

کشیده اندم تا میان اتاق

ایستاده اند روی من   سر بیرون کرده اند از حلقۀ طناب

با تیپا مرا از زیر پا پس زده اند

من صندلی ام

نشسته اند روی من

نگاه کرده اند به روبرو    به آنچه از طناب آویزان است

برخاسته اند    کشانده اندم تا ته اتاق     تا پای پنجره     ایستاده اند روی من

خم شده اند از پنجره بیرون

ول شده اند

چسبیده اند به سنگفرش

من صندلی ام

کشیده اندم تا توی خیابان      نشسته اند روی من     نگاه کرده اند به سنگفرش      نگاه کرده اند به بالا

برخاسته اند     از خیابان گذشته اند      تا میان موج رفته اند    از موج گذشته اند    زیر آب رفته اند

من صندلی ام

ایستاده اند روی من

 

ساقی قهرمان

2003


خارق پوست

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

.کاسه باید مسی باشد، یا چینی

صورت باید رنگ پریده باشد، یا گٌر گرفته.

و درهر کدام از این احوال، باید مات باشد، یا مبهوت.

چشمها خون گرفته باشند، یا به زردی نشسته.

فراخ گشوده باشند، یا پلک بالا فرو افتاده باشد تا نزدیکیهای پلک پایین.

کاسه روی زانو باشد، محفوظ بین دو دست، یا بالا آمده باشد، روی دو دست، تا حوالی چانه.

اشک ها باید بلغزند، از برآمدگی گونه، تا انحنای چانه، و فرو بیفتند درون کاسه، یکی یکی، یا به هم پیوسته.

و پیوسته را ه بگیرند از چشمخانه تا کاسه.

کاسه که لب به لب شد کاسۀ صبر لبریز است.

چشم به هم زنی، دست به هم می کوبی.

سر به عقب می خمانی، به جلو بر می گردانی.

جرنگ جرنگ جرنگ… از حوالی دست ها و پاها…. که دست می سایند و تیپا می زنند… بر می خیزد صدا به هوا.

از دیوار بیرون می زنی.. دوان دوان.. پر می زنی تا ته آن راه که پیچ خورده زیر یک طبق آسمان.

نفس تازه می کنی، پشت به دیوار یا به درخت، می نشینی گوشۀ اتاق، یا گوشۀ مبل گوشۀ اتاق.   سر باید خمیده باشد روی سینه، یا کج روی شانه.

چشمها دوخته باشد به روبرو، که از پس پشت حافظه راه کشیده تا مقابل چشم.

گاهی صدایی از سینه بیرون بیاید، یا نفسی بلند.

باید که ببینی یا بشنوی، یا ببینی و بشنوی.

کاسه را بالا بیاوری تا حوالی چانه. اشک ها قطره قطره..   کاسه که پر شد کاسۀ صبر پر است.

کاسه را به دیوار می کوبی.

از جا می جهی

خارق پوست

ساقی قهرمان

2004

هوسناک ترسناک

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

بسیار تنگ است بسیار سفید

این اتاق میل های درونی است

روی کاسه ی سفید فرنگی ام  نشسته ام

خم شده سرم روی زانو روی این دست

دست دیگر آنور است آویزان

دراز می شود روی گونه ی دیوار دست می مالد

دراز می شود زیر شیر آب دست می شوید

ول می شود آویزان

نشسته ام روی کاسه ی سفید فرنگی

سرم خم روی زانو نمی دانم از زیر سینه می آید؟ از ته شکم می آید؟

اشک می ریزد از چشم  که شاش می ریزد اینجا ول لای این همه آب

اشک می ریزد از چشم. شاش می ریزد. انگار دست های رفته توی تنم حالا یکی یکی

بیرون می کشند می روند

می ریزد از ته دل توی چشمه که این توست، کاسه ی سفید فرنگی

شاش می ریزد از ته دل بیرون. داغ و شرشر توی آب سرد کاسه ی سفید فرنگی

اشک که می ریزد از این می ریزد که شاش که می ریزد داغ داغ، دلم ضعف می رود

سر تکان می دهم که موها پس بخزند و آه

سرم خم روی زانو توی کف دست

دست دیگرم این جا زیر غلغل شاش داغ جاری تلخوش

حالا دوباره پر می شود از اشک. آه.

حالا تمام داغ داغ از ته دلم شرشر می ریزد اینجا روی دستم این جا توی کاسه ی سفید فرنگی.

دست اینجاست که شرشر شاش روی کف دست ریخت

ریخت روی کف دست پیش از آنکه بریزد برود توی کاسه که برود

یعنی فقط یکبار دیگر تماس و بعد

هیچ و زرد و روشن و درخشان و داغ.

داغ داغ.

هر بار بیرون کشید دستش را از گلویم این همین گلو سوخت. داغ داغ.

اما نبود داغ داغ، دستش کم بود.

فقط اینجاست شرشر شاش می سوزد داغ می ریزد از گلو بیرون.

کمر راست که می کنم نفسم گیر می کند.

نفس گیر می کند خم می شوم.

دوباره سر روی کف دست.

لیوان قهوه را برمی دارم از لب سفید وان.

هاه. یکبار دیگر.

تیر می کشد کمر راست می شود خم که می شوم از ناله های جیغ کشیده تیغ می کشد

شرشر است    گه نیست   آب شده گه شرشر می ریزد از بس که خورده ام خراب خراب

خم شد دوباره روی زانو سر توی دست

پیچ می خورم کج

دستم چنگ به لب کاسه ی سفید فرنگی

عرق که می زند از روی سینه روی پیشانی زور که می زند از زیر سینه تاب می دهد کمرم را شکم پیچ پیچ می خورد

هنوز نفس نیامده بالا

هنوز دستم این جاست

اندازه می گیرد

داغ داغ و خوب

له که می شوم خالی از این ها که ریخت

دراز می کشم توی وان سفید و آب جوش و داغ  پر می شوم دوباره

دلم نمی خواهد گه رنگ پریده ی رقیق شرشر

آن یکی گونه گه را می خواهم سفت سفت سخت سخت

هر بار قهر کرده انگار

مثل کیر نرم

از کون می خزد بیرون

 

یک سیگار. تا گلو توی آب داغ. شرشر اشک بریزم از خونریزی های بسیار.

 

 

 

ساقی قهرمان

می 2007

 

 

بهاریه

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

1

امروز روز اول فروردین است

بهار

از سوراخ زمین

تن کشیده  رو ب هوا

از قامت هوا پاشیده روی زمین

این همین بهار است ک آمده ک قناری های سفید چادرشب سیاه  ب تن کشیده اند و پر کشیده اند

گنجشک بالا می پرد حالا       ور نمی جهد       چون ک بهار آمد ب صحرا و در و دشت

علف زیر پای هیچ  له نمی شود    تا پا بر می داریم از روش   سر راست می کند    با معرفت سری تکان می دهد

شیر     توی شیشه از همین بهار دلکش است ک سرشیر می شود

خون، انیس غم های کارد خورده     بند آمد امروز ک روز اول فروردین است

حتی خوندماغ هر روزه و خونریزی ماهانۀ من امروز پیش تحویل سال بند آمد زیرا

بهار جای این خلاف کاری ها نیست

ما شاد شاد پریدیم از جا و نشستیم سر جامان  و خوش ب حال مان ک بهاران رسد ز راه و همین الان شاخ ارغوان و گلابی پر شکوفه اند و  کرم ها لای شکوفه ها جا می گیرند تا بعد لای میوه ها جا بگیرند

گاوهای سینه فراخ    ساعتی قبل از سال تحویل عاقل شدند    پستان های خالی را پر کردند

دم ب ساعت ماغ می کشند و زمزمه می کنند

2

من خنگم ک قدر بهار را نمی دانم     خودم می دانم

خنگم ک نمی دانم این بهار

از دو بمب اتمبی بهتر

ترتیب عقرب های آهویی نژاد را می دهد و

کلاه و گیس و چادر و عمامه را می کشد ب نسیمی بالا

روی شاخه های درخت های سر ب هوا

ن اینکه دارشان بزند، ن،

همین ک کله شان را لخت می کند و شلپ می وزد ته سرشان، کاری است بهارین

3

من عاشق هرچه بهارم و خودم را می گذارم توی جیب هر ک دوباره بهار را ب خانۀ ما بش بزند

4

من خنگم ک روز نوروز را می اندازم دست و

عقلم نمی رسد ک این همین بهار است ک قیژقیژ

ناخن های مرا می کشد ب سوهان

اگر ن با کدام ناخن خونریز

چشم آن ها را ک چشم دیدن بهار را

ندارند و نداشتند

و

از اول از روز و روشن و گندم و شادی و زنده داری و

نیک

یا گفتار

یا کردارش

می ترسیدند     در آرم؟

5

بهار حق هیچکسی نیست         حق اهل ایران است

هیچ کس هیچ جا مثل ما خبردار ب انتظار بهار نمی ایستد زیر برف های زمستان و

زمهریر را نفس نفس نمی شمارد تا سر تحویل سال

قسم می خورم شوخی نمی کنم   اما

تاریخ گفته    اهل ایران بر سه قسم اند:

6

من چ کنم ک بهار مثل خار فرو می رود گاهی

7

از آن س قسم دو تا لای گوش و توی گلوی هم گیر می کنند

بهار را چگونه از آن ها در آورم؟ نمیدانم

ب این ها چگونه فرو کنم؟ نمیدانم

بعضی از اکناف ایران را چگونه از بعضی از آحاد ایران در آورم؟ نمیدانم

8

چیزهایی هست که می دانم، نمیدانم برگی اگر بکنم خواهم مرد؟

سر  ب در نمی کنم  چکنم

9

با این حال حواسم هست می دانم بهار، بهار است

خوشگل است اما هار است

11

12

13

غمی نیست، بهار هار هم ک باشد و دال و درخت را بدرد ک بیرون بزند، ب یک ماه نمی رسد، امروز روز سیزده فروردین است و صحرا  زخم و زیل است

 

 

بهاریه

ساقی قهرمان

اول فروردین 85

2006

 

اینجا خوبم

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

گونه ات بوی پوست و دود سیگار و یک وجب بالای گلو و عطر نم عرق و بوی خواب آلود گوچی و

شانه هایم سست

خوابم که برد بوی تو می دهی و مو و چشم و گشنه و گشنه و گشنه و خفه

دست ها روی شانه

بیدار اگر  یعنی از خواب اگر همین حالا درست همین صدای خشش و گلو و آب

ناخن تیز

خون نباید از لبه ی چشم بریزد از خواب بپرم

بپرم که دیوار اگر سر دیوار ندارد از توی دیوار بپرم اگر ندارد این در را وا کن

وا کن

وا کن واکنواکنواکنواکو  و یککاسه از همین دوباره  تنکیو  نوو وی*

کجا بروم از سر پستانت تا پایین پای گونه ات چقدر راه و چاه و سفید

یک جفت دست بود و یک سیگار و پک به پک وقتی هنوز خواب نبودیم

پک به پک یک قلپ از سر شیشه جوری نگاه کردی گفتم ببوسمت نبوسمت سرم را پایین

نمی آورم گیج می روم

پستان هایت پریده اند جلو

دستهایت پشت کمر

لباسهایت از تنت در رفته اند

رفته اند گوشه ی دیوار

که کمرت را با این دستها بزنی جلو سینه ات بیاید جلو دو زانو نشسته ای دستت به شیشه ام می رسد نمی دهم

نگیر

یک لحظه دو لحظه سه لحظه چار و تب تهوع سرمای سنگ سفید و سرم زیر شیر و دلم تمام شیرهای دنیا را

تف می کند

اینجا گرد است

من خانه نیستم

کلاغم

نپر بپر

تو خاک ها را بر می داری می ریزی از لای انگشتها روی گور من و پر

تا سر درخت

گودال گود است

ایستاده ام سرم می خورد به سر خاک دستهایم را گذاشته ام روی سر خاک نگاه می کنم باد می آید می گوید بخواببخواببخوا

خوبم    دراز می کشم    سرم می خورد به دیوار    از اینجا می خوری تا اینجا

زیر پوستم که می روی با قطار مورچه های دور و برت

باد می کنم

آدم با چشمهای پریشان وقتی مرده است و دستش به سرش نمی رسد و سرش به دستش نمی رسد و می خورد به دو ور گور می خورد    چه حالی دارد؟ ها؟ چه حالی دارد؟ ها؟

خنده اش می گیرد آدم ها که می خندند آن بالا که دنیا مثل خواب آشفته است آویزان از شاخه های خش

ک

خنده اش می گیرد آدم ها که می خندند آن بالا که حتی بوی تن تو را نکرده اند و خم شده اند توی گور من

که صورتم را چسبانده ام از اینطرف و آدمها سگ می شوند دندانهاشان سفید می شود سوسک می شوند آدم که می شوند چقدر گریه می کنند حافظ می خوانند و حرف می زنند خط کش برمی دارند می گویند فاکت آپ * شد

نشد  حواسش بود

خاک می ریزد

خاک می خورم

خاک می شوم خاک را پس می زنم خفه می شوم این یعنی مرده ام اما سرم می خورد به دیوار

خاک می ریزد

خون می ریزد زیر خاک بند می آید دست هایم را بسته ام پشت سرم

زانویم خم شده

راست نمی شود دهنم را ببند

این یعنی مرگ

یعنی آدم ها

می روند می آیند می روند می آیند می پرند یک بار از گلوشان بیرون می خورند روی هم روی هم

این یعنی مرگ

مرگ یعنی این

مرگ یعنی می

آیند

تکان می دهند دست از دهنهاشان بیرون می زند توی گلویت خاک می ریزند

تو خاک را پس نمی زنی

خوبم

همین جا

ساقی قهرمان

سنگ فرش

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

یک بار یک تن از یک روز پرید

تابید دور دو مچ و این جا و  شهر و هیچوقت و غربت نبود خواهش تن و خون

این پنجره را وا) از دیوار و عشق و چشم

بیراهه های خندیده ی کوه کوه کوه کوه که صاف

رفتم و ترس) رفتم صاف) رفتم ترس) رفت و گلو که پنجره می خواست

برای پریدن) پایین)گلو) ؟ گرفت)

میان هوا گرفت روی خیابان (کهنه و آفتاب خورده ی) کجا؟ اسمش چی بود)

گلو)

هنوز)

این همه کوچه باغ های سبز شکیل خاک خورده ی چرخیده ی خیابان که راست می رود می رود سنگین و نرده ها و پل و دریا و پرید)

سرگیجه پیچید گره گره یک روز و یک تن  یکباره

پرید

پخش روی سقف خانه ی خیابانح      اسمش چی بود)

هنوز) دریاکنار جزر می کند این جا و اما و نگفت به من هیچوقت کنارش پوشیده از من است و

یکبار پشت) یکبار پرده)

یک تن و یک روز چرخاند عشق) عشق) را دور مچ هر دو دست و پرید) پخش شد) مثل بوی ماه) و پرید) هر چه بود نشد) شد) نشد) شد) نشد

یک بار یک تن پرید یک روز و پخش

مثل بوی ماه) سیاه) جهنم) شهر کهنه) خوب خب) شهر خل خاک بر سر خراب)

یک بار) فقط) پرید

تمام شد شب شد یک تن

ساقی قهرمان

دسامبر 2006

بدل پوشان و تن پوشان

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

لبخند

نمی زند

می خواهم بزند

می خواهم دراز کشیده باشد آرام با لبخند

می خواهم بگیرم بدهان ببرم بمکمش تا به شیر بیفتد از شیر بیفتد بخنده بیفتد  قطرۀ اشکی از گوشۀ چشم چپش پایین بیفتد

لبخند نمی زند

دوست ندارد بدوشمش، می گوید: درد دارم

می گوید آلت ندارم

می گوید آلتش را من دزدیده ام من

دروغ می گوید

می خواهد بیاید روی من

می گوید منم که دارم آلت را

دروغ می گوید

می خواهد ساکت بمانم آرام تا بلیسدم

می خواهد چشمهایم را بسته باشم،  لبهایم را به هم فشرده باشم

بعد،

می خواهد که وا شوم از هم  به هیأت لبخند

چه عجیب

زیر و رو شده همه چی

تکه پاره های سیاه آویزان از آسمان

بعد

از پاهایش بالا می خزم مثل سوسک، چه به روزم آمد به روز من چه آمد با آن چشمهای آبی درشت؟

بالا می خزم از ساق پاها  بالا بالا بالا

تکه پاره های سیاه آویزان از آسمان

چه آشوب غریبی در آسمان

واژگون شد همه چی

دروغ می گوید

شق کرده جانانه، شق کرده، ها،  سوسک، که منم، نیش فرو برد به قامت کیر

زیر و رو شد همه چی

یادم هست

فرق کرده

یادم هست

همه چی فرق کرده

اینجور نبودم

اینجوری نبود

سوسک، مثل مورچه ای غریب، از ستون پاها پایین می دود

نوری نارنجی بر بستر می تابد

اتاق خواب اتاق بیهوده ای است

آن پایین     روی زمین      با هم خوابیدیم

آنجا روی درگاه پنجره لم دادیم همسایه ها را دید زدیم

معرکه می گرفتند گاهی هوار می زدند

بعد با هم خوابیدیم

به مادگی اش    به مادگی حریصش رشک می بردم

انگشتم را به او می خوراندم  به دردی که می کشید رشک می بردم

درد داشت، هنوز هم دارد، می گوید

من دزدیده ام آلتش را، می گوید

دروغ می گوید

می خواهم دراز بکشد طاقباز

می خواهم از دیوار بخزم بالا

کاری نکردیم

در سراسر شب

شیون کردیم

شب  را صحنه کردیم، صحن نمایشی دیوانه

پرده   باز                                 پرده بسته

پرده باز                            پرده بسته

پرده باز                 پرده بسته

باز

بسته

باز

بسته

بسته

بکش پرده را خل خدا !

زیباست شاپور،

خوابیده،

آفتاب بر او تابیده

هزار هزار بوسه لبهایم روی تنش خالکوبیده

چه سراپا  چه سرتاپا چه بی تردید چه با تمام تن از من است مال من است

می خواهم بپوشمش  بر تن    بر استخوان هایم بپوشمش

شاپور نو زاد است     هزار سال پیش زاده

در انحنای تاریک صدفی سرد

روی جاده ای خاکی می رفتم

مرا  دید

چرا بنفش بودم وقتی مرا دید؟

جاده در نشیب دره فرو رفت

چرا بنفش بودم وقتی مرا دید؟

زهدانم را نشانش دادم: “ببین زهرماری چه گرم و نرم و امن و .. “

شاپور الهه است

با چشمهای فیروزه ای

صندل لاجورد به پا

غباری از ابریشم سرخابی به تن

می خواهم لبخند بزند

می خواهد  روی بوم بچسباندم رنگم کند سیاه و سرخ

بعد

می خواهد آویزانم کند از دیوار      قلم موهایش را بشوید و برود که برود

لبخند آبی فیروزه ای

لبخند سرخ یاقوتی

بنشین تکیه به دیوار     مثل دریای بی تپش چرک

مثل زهدان      که کودکش را باز پس  می بلعد

نه      پنهانت نمی کنم

نه      پنهان نمی شوم

چرا چون ستاره ای سربه هوا از درخت نمی آویزی ام؟

بله، عزیزدلم،  صدای جویدن را می شنوم

بله، عزیزدلم،  می دانم درد می گیرد

بله، عزیزدلم، ابرها مچاله اند می بینم

بله، عزیزدلم، دامنت را آب می کشم

نترس، ملافه را آب می کشم

 

 

ساقی قهرمان

2003

 

شش دروغ

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

آسمان من که سیاه و سرد می شود آسمان تو می رود که بشود

*

آسمان تو که سیاه و سرد می شود آسمان من می رود می شود

*

تقصیر تو از بوسه می گذرد روی لب هایی که گفتی بمانند ساکت تا ببوسیشان

*

(این خاطره اگر ثبت نشود گور می شود تو را  فرو می کشد)

دزدیدم نگاهت را اول از همه                                          این دروغ اول

نشاندمت روبرو به حرف گرفتمت تا فردا                           این دروغ دوم

فردا از هوش رفته ای از رختخواب گوشه ی اتاق رفته ای آن جا که دست

نمی دوید

نمی خزید

نمی لغزید

نمی کشید

نمی فشرد

نمی برد به دهان

نمی رسید به حسرت                                    این دروغ سوم

بعد،   شده ام

عاشقت

نشسته ای

کنارم

از کنارم نرفته ای

دستت را دور گردنم چرخانده ای

دوستم نداری- عزیزم- گفته ای- بیا- بمان- نرو

گفته ای ببر مرا بگو مال توام با صدای بلند

*

مال منی.  برمی خیزی.  چرخی می زنی.  نشانم می دهی، دورتادور، کمرت را          :لاغرم؟

می گویم: ها

مال منی؟

لاغری                                                             این دروغ چارم

دست دور چانه ات می چرخانم  لب هایت را فرو می دهم

صورتت برمی گردد رو به آنطرف   طرف من نیست

زهرمار از چشم های تو توی چشمهایم می ریزد

دلم می دود روی موهای سینه ات روی چشم مالیخولیایی ِ ترسانْ ترسانْ

لب می گزی

(لب می گزی از من می ترسی. جا عوض کرده ایم. باید چروکیده می بودی. باید جوان می بودم. باید می دویدی. نباید می دویدم. قاعده به هم ریخته از قاعده به آنطرف می ترسی بپری نمی توانی بپری. نگاه کن در آخرین مقاله ات  پشت مدرنیته ها از سنت ها  چگونه ورجه ورجه ور می پری)

می کشانی ام روی زانویت می نشانی ام چون او دوستم دارد

لب هایم را به تندی

به تندی با نوک لب هایت

تیغ را از دستم می گیری می تراشی ام صافم می کنی

تیغ را می دهی دستم

گریه نمی کنم صدایم که نمی آید گریه می کنی

محراب

این جا

رو به سقف      پاهایت را از زانو       بالا می کشی ستون می شوند       پهن دو ور صورتم

صورتم را پایین می آورم می بینم

پیدا نمی کنم

دست می مالم

انگشت فرو می رود

می گویی رفت

رفت به جهنم

انگشتم گُر می گیرد توی جهنم ِ شیرین ِ سرخ      نمی بینی

از حضٌی که می بری وصل می شوم به سر انگشت خودم

انگشت خودم وصل می شود به مغز خودم

مغز خودم وصل می شود به قلب خودم

قلب خودم وصل می شود به حفره ی خودم

گُر می گیرم

( باید سردم باشد اما گرمم است زیرا تو احتیاج به نوازش داری)

خواب می برَدَم خمیده  لای ران های پهنت دستم می ماند بیدار آآآه که اوووه می کشی از خواب بر می آیم

روی سینه ات خوابم می کنی

لب می مالی به لب هایم به سر پستان هایم

( تمرین دوست داشتن )

زمین می خورم زمین می خورَدَم

ادامه بده ادامه می دهی ادامه بده

از این سر تا آن سر   دو ور سرم می نشانی ران هایت را   از این سر تا آن سر می بوسم به دندان

فرو می روم با سر انگشت توی جهنم گلگون

انگشتم می بیند دل تو را آن تو

صدایت ناله ی گنجشک می شود

می گویم انگشتم این تو نیست     انگشت من نیست        این دروغ پنجم

دروغ می گویم    انگشت من است این که دل می زند این تو بماند بیرون نخزد

گریه که می کنی می گویی

بیا این ها را بردار برو

رفته ای آنجا که انگشتش را هرگز هرگز نمی لغزاند آن تو که جهنم من است

دوستت که داشتم اگر نمی داشتم گریه می کردی

موهایم را دور دست  پیچیدی سیلی به گونه ام به چپ به راست

سرم را به چپ به راست

سرخ شدم کبود نشدم  نفس زدم جیغ نزدم

هنوز نمی زنمت

کشیدی ام روی سینه ات تا سر فرو کنم لای پاهایت از سر بمکم تا ته

سیلی به گونه ام که از سر بمکم تا ته

صورت بمالم به پهنای پهن کون و دور ِ کیر ِ خسته   خوابم ببرد

این سر شهر را که نمی دانم گرم می شوم خوش خوش

آن سر شهر را که نمی دانم سرد می شود خوش خوش

این شهر وق زده زیبا زیر آسمان سفید سیاه  نپرس چرا

بالا بیایم آن گوشه که نشسته ای از شب تا صبح شاید بالا بیاورم

خواهم چکید از تو    تا حلقم فرو رفته ای     لای دندان هایم آرام گرفته ای

به دندان بگیرمت؟

با همین دندان ها بگیرمت؟

تا ته حلق فرو دهمت؟

خون بمانی توی دلم؟

چه می شوم من که خورده ام تو را از شست پا تا ته پیشانی

از ته دل بیرون می کشمت از اینجا

کف دست می گیرمت

ول می شوی چاق و سنگین و گرم و با ناز و دور شانه هایم

می روی سنگین و گرم و با ناز فرو

پاره نمی کنی

سر می چسبانی به شانه هایم

گُر می گیری یک نفس یک نفس نگاه می کنی به من یکباره بیرون می کشی

نگاه می کنی خیره به برفاب که بارید روی دلم

یک نفس گذشت از نفس تو

بیرون که می کشی یک سال سیال بر من گذشته است

می آیم که تو را ببَرم

بخورمت که بزایمت روی سینه ام بمانی عزیزم پاهایم را بچسبانم به هم نزایمت که بمیری بمانی زیر زهدانم

ناله می کنی؟

چرا می کنی؟  سرم نمی چسبید لای پاهایت اگر چسبانده بودی سرم را به سینه ات

ول نمی شدم لای پاهایت اگر ول کرده بودی لبهایت را روی لبهایم

بیدار نمی نشستم لای پاهایت دستهایت را اگر واکرده بودی          این دروغ ششم

حالا تو دروغ هایت را بشمار بنویسم یادمان نرود از یاد

( این شهر     خسته است     می خواهد برود به جهنم )

ساقی قهرمان

تابستان 2005 -    این دروغ هفتم

شش شمع با شخص من شعله می کشند

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

دست نخورده تکان نخورده تکه تکه نشده پاره نشده از هم نپاشیده با تمام رگ ها و پی

سنگ

نه

از سیمانم

این       سرها      را     من      بریده ام      دست ها       را      روی      گردن ها      دوخته ام     پاها     را من       قلم       کرده ام      از      زانو     به     سوراخ       شکم      فرو    من     کرده ام

گوش   ها    را   دهن    کرده ام من

من کرده ام دهن ها را کاسه ی چشم که بریزند اشک      زبان که می ریزند

سینه ها را من کمر کرده ام

کفل ها را من کرده ام گونه     اینگونه

چون من   من ام

یکپارچه تکه تکه نشده پاره نشده وصل با تمام رگ و پی ها

از سیمان

بنشین توی دستم

دستم ابریشم است

جهان جهنم است

باور نکن

تلخ است

بهار زمستان است

باور نکن

زیباست

در شهر سنگ می خورد به شیشه     دلنگرانی    می دانم     باور نمی کنم

توی آینه می بینم      دوست دارم

لب هایم را می بوسم به دهان می برم     دوست دارم

طعم تریاک دارم    دوست دارم

صدایم نمی شنود سیل سال جاری را

سگ شده این سال     می گیرد

بگذار بگیرمت دوباره

آغوشم وا شده   راست می گفتی   دست ندارم

مردها از کنار    به زمهریر  می روند   زنها از کنار    به زمینه ی تکتکراررار

جهان به من نزدیک نمی شود از جنگل   اگر شهر خالی نمی شود از جنگل

راه به من نمی برد که سر بریده ام دست کنده ام دست کرده ام توی گلوها

می خواهی؟

بخندی؟

بعد گریه کنم؟

کم نیاورم؟

بازی از آن سر آغاز نمی شود      از این سر آغاز می شود که هنوز

بوی جهنم می دهی

قهقهه قه قه (خنده ی شیرین زیباست) (صدای خنده مکتوب که می شود زشت می شود زیبا؟)

اما، یادم آمد، حالا، بازی،

داور، کجای جایش نموده شد اگر خواهر خود را نمودم وقتی خواهرم خواهر مرا نمود میان گریه و

هقهقه هق هق

چرا غیر قابل قبولم اگر از بوق سگ خوابم نمی برَد اگر می بود؟

پول خون که را می دهم دندان هایم را که می دهم؟

تهران که خانه نیست

اگر دروغ بگویم    نوش!    کی کف می زند برای جشن جگر؟

تو یکی؟    یا من یکی؟

چیزی هستم بین این دو تا    نه با شما حال می کنم نه با ما

باور نمی کنی؟

به گونه های گر گرفته ات نگاه کن    شمع شده ای     آب شده ام

من حقیقت خودمم

کاغذ ندارم بنویسم چقدر دلم برای شما

(گاهی تنگ می شود) ( گاهی نمی دانم)

نگرانم، از احوالاتتان، خبر به باد صبا بدهید

خدا کند واصل نبوده باشید    به غفلت غربت     یا غربت غفلت     مثل من

این ها را می نویسم که بدانی پرم لب به لب از تکه تکه نبودگی

تکان نمی خورد تنم            سرم سخت سنگین است

شاد، زهرماریست       نوش     توی پیاله     تنها

فارسی خطخطان غریبی است   گاهی وصل می شود   گاهی قطع می شوم

واو تو از جانب راست به میم من نمی چسبد       چکنم با تو؟

سرت از اینجای فارسی در نمی آید  واویلا

اوینا ایشته چالارم آچاآچا گوزلر باکارم  بیردن بیره گان آغلا گول بیرر بیرر شاشیر بنه د          گول شیمده چالارم می زنم به سیم به ساز

آغلا شیمده گوزل گول یورولمادن مه؟ هَح هجی می کنم

صدایم را می گیری

حرفهایم را می زنی

حرفهایت را می گیرم می زنم صدایت را

تهران چرا تپید میان حرفم از تو که حرف می زنم؟

لای قهوه ی قجر افتادم   افتادم

یاد سرت می افتم     دست می برم به سرم      تیغ برمی دارم

خندانخندان سرخ می شوی توی صورتم

یاد سینه ات می افتم   می افتم

باور نمی کنی؟

شش دست اگر داشته باشم نمی کنی؟

شش سر از سرم بیرون زده    نمی کنی؟

یکبار باور نمی کنی؟

شش بار نمی کنی؟

شش بوسه روی گردنت بگذارم بگذاری باور می کنی؟

از حقیقت تو حرفی نمی زنم

اگر بزنم از آب در می آیی دروغ

د

و

ر

می شوی

شکل دور نیست

همین است که هست

دال     واو     ر ِ     مثل     م     ن

تکه تکه ام؟ راحت شدی؟

اینجا شعر تمام می شود

حرف من با او که گهواره ی سه روز سرم شد آغاز می شود

گرفت؟

بگیر-

پشت سر تاب می دی گره می زنی، چشاتو بستی، تمومه کارت

خنده رو بذا بمونه اینجا که خواب منو برد آورد

دراز   به پهلو     خوابیده    به شیوه ی گهواره

لیوانمو می ذارم زمین که لوله شم لای لوله شم لای

از این جا به بعد     مال خودم      سرم گیج می رود اگر به تو بدهم

مجبورم با این زبان بلیسم     صمیمی نیستم بر زبان تو     دل دل می زنم

بعد      با نوک زبانت     پک می زنم       به خودم به خودم

دستهایت دورم را اگر بگیرد   گم می شوم   نفس بکشم؟  از این شور

اگر شوری باشد   به خدا اگر شوری باشد  از این شور   اگر شوری باشد    به خدا اگر شوری باشد

حالم می شود

گم می شوم توی آغوشت  از همینجا

گاهی سرم به سرت می زد     نزدیک سرم بودی    دستم به گونه ات می رفت      پک می زدم با لبهات

اگر بازی تو بود پشت خنده، گریه، پشت من، تو و تا صبح، پشت این که پشت این که پشت این است، چیزی

بود که راحت نمی گذاشت دغدغه    بازی ما را

این حقیقت من است

چیزی از خار چیزی از خدا چیزی از خودم که آینده ام از روزگاران گذشته   غریبم

آینده آن ور گذشته نیست

آینده آن کسی است که می آید همچنان که می آید می آید از حال نمی گذرد

دلشوره دارم از همین آ

از همین نمی گذرم ها

ساقی قهرمان

اکتبر 2006

شش شین زیبا

مارس 19th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

چرا نمی دهد به من؟

تابیده ی موهایش را

 

چرا مرا می کند؟

بی تاب

 

تاب می خورم تاب

دور خودم دور

دور خودش دور خودش دور خودش دور

می خورم

وقتی که می دهد

به من

دست نرم گرم نرم گرم نرم گرمش

را

ول

می کنم

بیفتد

 

لای دامنش

 

چین

چین اطلسی

چین

سر سنگینم

چین

 

خدا شاهد است نمی شوم

اگر ساقی نشود

 

فنجانم را برندارد اگر

فالم را نگوید اگر

به پنجره ی همسایه

 

شهادت اگر ندهد

می دهم

که شاهد من بود و اگر

هست

هنوز

چرا نمی دهد؟

 

شاهد اویم    شاهدم اوست

شاهدم   شاهدم

شاهدم او ست

شهید این شهید این شهد شیرینم

او  و  او

من و او

بخدا

هلاک این شورم

امشب

شورم

امشب

شکرم

 

گور

خانه ی کوچک امنی است که گم نمی شوی از درش بیرون نمی شوی نمی روی از اتاق به اتاق سرت گیج نمی رود  دراز

می  کشی آرام تا بخورندت

شیشه های شراب

سر نمی کشی که سرت گیج

خیلی گیج

میروندآیند ملخ و موش و کرم و ماهی و ناخن های رنگی و لب هایش و سوسک

آب نمی خوری

می خوابی تا

بخورد

تاب

 

اگر

اگر

بیدار شدی اگر سرت روی سینه اش ول

حالا زنده ای قلبش می زند دستت را می گیرد نفسش را می گیری

 

 

ساقی قهرمان

2006

 

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.