زایش
ژانویه 11, 2009
آبستن بودم
زاییدم
کودکی بی نگاه بی صدا بی سر
دست هایش روی پستان هایم
پاهای نازکش روی پاهایم
دهانش
شیرینی لذت را مکید
بی نگاه بی صدا بی سر
*
آبستنم
آبستن از آستانۀ این در خواهم رفت
کودکانم را یکی یکی به آب خواهم داد
با اندرونی خسته آنگاه
به جانب شهر پر ولوله بر خواهم گشت
تو
در آستانه ای
من
“نه رفتن.. نه ماندن” را نظاره می کنم
تاب نمی آرم
ساقي جان سلام و درود بر ت و باد
شعرهايت بسيار زيباست و مرا به ياد زنده ياد فروغ فرخزاد مي اندازد .
خيلي خوشحال مي شم بتونم بيشتر با شما آشنا بشم
درود و بدرود