عادت
ژانویه 11, 2009
تو تکرار روزی در عادت لبخند
تنم را دراز می کنم
به پای عابری می پیچم که یک شاخه گل زیر بغل دارد
لب هایم را به لب هایش می مالم تا شب که صبح
تو که رنگ هایت اینهمه بیرنگ ست
دوستت داشته باشم؟ خوابت را ببینم؟
یا لبخندی به مهربانی یک کاسه آش روی لبهایم بنشانم تا تو
خوابم را ببینی؟
هر جور راحتي… مي خواي دوسم داشته باش يا نه!