شش شمع با شخص من شعله می کشند

مارس 20th, 2011 § نوشتن دیدگاه

 

دست نخورده تکان نخورده تکه تکه نشده پاره نشده از هم نپاشیده با تمام رگ ها و پی

سنگ

نه

از سیمانم

این       سرها      را     من      بریده ام      دست ها       را      روی      گردن ها      دوخته ام     پاها     را من       قلم       کرده ام      از      زانو     به     سوراخ       شکم      فرو    من     کرده ام

گوش   ها    را   دهن    کرده ام من

من کرده ام دهن ها را کاسه ی چشم که بریزند اشک      زبان که می ریزند

سینه ها را من کمر کرده ام

کفل ها را من کرده ام گونه     اینگونه

چون من   من ام

یکپارچه تکه تکه نشده پاره نشده وصل با تمام رگ و پی ها

از سیمان

بنشین توی دستم

دستم ابریشم است

جهان جهنم است

باور نکن

تلخ است

بهار زمستان است

باور نکن

زیباست

در شهر سنگ می خورد به شیشه     دلنگرانی    می دانم     باور نمی کنم

توی آینه می بینم      دوست دارم

لب هایم را می بوسم به دهان می برم     دوست دارم

طعم تریاک دارم    دوست دارم

صدایم نمی شنود سیل سال جاری را

سگ شده این سال     می گیرد

بگذار بگیرمت دوباره

آغوشم وا شده   راست می گفتی   دست ندارم

مردها از کنار    به زمهریر  می روند   زنها از کنار    به زمینه ی تکتکراررار

جهان به من نزدیک نمی شود از جنگل   اگر شهر خالی نمی شود از جنگل

راه به من نمی برد که سر بریده ام دست کنده ام دست کرده ام توی گلوها

می خواهی؟

بخندی؟

بعد گریه کنم؟

کم نیاورم؟

بازی از آن سر آغاز نمی شود      از این سر آغاز می شود که هنوز

بوی جهنم می دهی

قهقهه قه قه (خنده ی شیرین زیباست) (صدای خنده مکتوب که می شود زشت می شود زیبا؟)

اما، یادم آمد، حالا، بازی،

داور، کجای جایش نموده شد اگر خواهر خود را نمودم وقتی خواهرم خواهر مرا نمود میان گریه و

هقهقه هق هق

چرا غیر قابل قبولم اگر از بوق سگ خوابم نمی برَد اگر می بود؟

پول خون که را می دهم دندان هایم را که می دهم؟

تهران که خانه نیست

اگر دروغ بگویم    نوش!    کی کف می زند برای جشن جگر؟

تو یکی؟    یا من یکی؟

چیزی هستم بین این دو تا    نه با شما حال می کنم نه با ما

باور نمی کنی؟

به گونه های گر گرفته ات نگاه کن    شمع شده ای     آب شده ام

من حقیقت خودمم

کاغذ ندارم بنویسم چقدر دلم برای شما

(گاهی تنگ می شود) ( گاهی نمی دانم)

نگرانم، از احوالاتتان، خبر به باد صبا بدهید

خدا کند واصل نبوده باشید    به غفلت غربت     یا غربت غفلت     مثل من

این ها را می نویسم که بدانی پرم لب به لب از تکه تکه نبودگی

تکان نمی خورد تنم            سرم سخت سنگین است

شاد، زهرماریست       نوش     توی پیاله     تنها

فارسی خطخطان غریبی است   گاهی وصل می شود   گاهی قطع می شوم

واو تو از جانب راست به میم من نمی چسبد       چکنم با تو؟

سرت از اینجای فارسی در نمی آید  واویلا

اوینا ایشته چالارم آچاآچا گوزلر باکارم  بیردن بیره گان آغلا گول بیرر بیرر شاشیر بنه د          گول شیمده چالارم می زنم به سیم به ساز

آغلا شیمده گوزل گول یورولمادن مه؟ هَح هجی می کنم

صدایم را می گیری

حرفهایم را می زنی

حرفهایت را می گیرم می زنم صدایت را

تهران چرا تپید میان حرفم از تو که حرف می زنم؟

لای قهوه ی قجر افتادم   افتادم

یاد سرت می افتم     دست می برم به سرم      تیغ برمی دارم

خندانخندان سرخ می شوی توی صورتم

یاد سینه ات می افتم   می افتم

باور نمی کنی؟

شش دست اگر داشته باشم نمی کنی؟

شش سر از سرم بیرون زده    نمی کنی؟

یکبار باور نمی کنی؟

شش بار نمی کنی؟

شش بوسه روی گردنت بگذارم بگذاری باور می کنی؟

از حقیقت تو حرفی نمی زنم

اگر بزنم از آب در می آیی دروغ

د

و

ر

می شوی

شکل دور نیست

همین است که هست

دال     واو     ر ِ     مثل     م     ن

تکه تکه ام؟ راحت شدی؟

اینجا شعر تمام می شود

حرف من با او که گهواره ی سه روز سرم شد آغاز می شود

گرفت؟

بگیر-

پشت سر تاب می دی گره می زنی، چشاتو بستی، تمومه کارت

خنده رو بذا بمونه اینجا که خواب منو برد آورد

دراز   به پهلو     خوابیده    به شیوه ی گهواره

لیوانمو می ذارم زمین که لوله شم لای لوله شم لای

از این جا به بعد     مال خودم      سرم گیج می رود اگر به تو بدهم

مجبورم با این زبان بلیسم     صمیمی نیستم بر زبان تو     دل دل می زنم

بعد      با نوک زبانت     پک می زنم       به خودم به خودم

دستهایت دورم را اگر بگیرد   گم می شوم   نفس بکشم؟  از این شور

اگر شوری باشد   به خدا اگر شوری باشد  از این شور   اگر شوری باشد    به خدا اگر شوری باشد

حالم می شود

گم می شوم توی آغوشت  از همینجا

گاهی سرم به سرت می زد     نزدیک سرم بودی    دستم به گونه ات می رفت      پک می زدم با لبهات

اگر بازی تو بود پشت خنده، گریه، پشت من، تو و تا صبح، پشت این که پشت این که پشت این است، چیزی

بود که راحت نمی گذاشت دغدغه    بازی ما را

این حقیقت من است

چیزی از خار چیزی از خدا چیزی از خودم که آینده ام از روزگاران گذشته   غریبم

آینده آن ور گذشته نیست

آینده آن کسی است که می آید همچنان که می آید می آید از حال نمی گذرد

دلشوره دارم از همین آ

از همین نمی گذرم ها

ساقی قهرمان

اکتبر 2006

برچسب‌خورده با:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن شش شمع با شخص من شعله می کشند در دست من است و دست به من می برد هستید.

فرا

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.