تشنگی

ژانویه 11, 2009

آب آبی است

وقتی که تشنه نیستم

آبی مثل آب خنک جاری است

وقتی که تشنه ام اما

آب خواب می شود

من دست خواب را می گیرم

از لابلای راه بیراهه ها به سر حوض می برم

نگاه کن

می گویم و خواب

آب می شود


تنهاییت

ژانویه 11, 2009

ای ما

ای همیشه

وقتی که آینه در بهت چشم ها می ترکد

دستم را بگیر

از کوچه تا افق سرخ آبی برو ، رها کن، برگرد

من با تو نیز تنهایم

..

ژانویه 11, 2009

وقتی  کوزه های آب ..  سنگین ..  روی شانه هاتان بود

من با شما نبودم

وقتی که کوزه های سنگین از روی شانه هاتان

افتاد..

همین حوالی

زیر آسمانی

ستاره های طاق و جفت را می شمردم

اقبالم گاه نیک می افتاد گاهی بد

گاهی آنقدر بد که کسی کوزۀ آبی را

زمین می گذاشت

تا سنگی به جانبی پرتاب کند

که من باشم


ژانویه 11, 2009

شمع را

و شیشۀ  شراب را

می گیرانم

هنوز یک قطره از شب باقیست

یک جرعه از من

در ابتدای صبح

به خواب می روم روز را در انتظار خویش به خمیازه می کشانم

بیداری از نیمروز بیخوابی

آغاز می شود

تا غروب شب زنده داری

تو می آیی

شمع را می گیرانی

و شیشۀ شراب را

هنوز یک قطره از شب باقیست

یک جرعه از من


سرگیجه

ژانویه 11, 2009

وقتی که ما کتک می خوردیم

در خواب و

بیدار می شدیم

کتک می خوردیم

وقتی کنار بغض ها

کنار چشمۀ چشم هامان

کتک می خوردیم

از دست های باز

از دست های بسته

از پشت دست

که مثل پشت چشم های شما خارخار بود

کتک می خوردیم

وقتی که مثل گیج گیج سرگیجه ما را جویده بودیم و

گیج تف کرده بودیم

وقتی که ما آنقدر خورده بودیم که از نسیم کتک می خوردیم از ستاره های سوسوزن کتک می خوردیم و بغضمان

نمی ترکید و از  شیار لبهامان جاری نمی شد، جاری شدیم ایستادیم سنگ شدیم

نشستیم

ننشسته

حالا صدای خنده خرخر از ته دلمان می آمد

ما

بی آنکه اشک هامان را

تا ته گریسته باشیم

خندیدیم

دامن دامن خندیدیم

دامن

وقتی که باد می آمد بالا می رفت

وقتی که دستی از جایی بر می خواست

بالا می رفت

آبی روی سرخ

سرخ روی زرد موج می زد

زرد، سیاه می شد

ما سیاهکبود می شدیم

می دانستیم که “صبح روشن” کنار پنجره است

روشنی…  مثل چشم های دریدۀ دیروز

توی چشم های  ما

که می ترسیم

زل زده

و می آید..  می آید فردا و ما صدای خرخرمان می آید

از زیر خنده هامان

*

حالا چگونه بود که پلک هایت را

به هم زدی با حیرت و ..

چشم هایت را مالیدی ؟

شاید ما

که مثل پروانه ها و کبوترها

زیباییم

خار داریم

ها؟

شاید ما

حتی زبانمان

خارخار شده ست

ها؟


ماه و مرد

ژانویه 11, 2009

مردانی که من بر سنگفرش سرد خیابان چیدم

حرفی نمی زدند

حتی از نگاهشان برقی نمی جهید

او ایستاده مثل نفس در تنگنای من

پر پروانه ام را می ساید روی گونۀ گل هایم

ابرهای آبی بر سنگفرش ترد چانۀ من می بارد اما

صدای خنده ام را می دزدد

من می خندیدم خندیدم می خندیدم

خنده ام را می دزدد  مثل کبوتری  تا از کلاه سیاهش

خرگوش مضطربی بیرون بیاورد مثل من

که از کلاه سیاهی بیرون جهیده ام

اما صدای خنده چگونه پرید

از لب های من روی لب هایش

مردانی که من بر سنگفرش سرد خیابان چیدم

مثل ماه ساکت بودند و

سرد بودند

مثل ماه

از پشت چشم های نقره ای شان می گفتند:

نه، نمی گفتند، من می گفتم،

می گفتم: عروس کدامیک از خاطرات خستۀ خود بودی..

و می گفتم: دستش چرا نمی ماند، دستش چرا..

و می گفتم

به بال پروانه ها که در مسیر خواب خیابان جاری بودند، می گفتم،

چرا نمی پرسد..

برای گونۀ گل هایم که مثل بال کبوتر آبیست

یک آسمان قرمز بس بود

چرا نمی پرسد


رنگ

ژانویه 11, 2009

با چشم های سبز

آسمان آبی است

عینکت را که روی آبی می گیری

آب، خاکستری است

موج بر می دارد خاکستر

آبی ها و سبز ها را

آب می برد

حالا

هی بیا گل کن

گل ها بوی خاکستر دارند

و تو می پرسی

عزیزم   چرا    دیشب نگاهت که می کردم  چشم هایت ابری بود

عینکت را که روی آبی می گیری

موج بر میدارد خاکستر

سبزها و آبی هایت را آب می برد

راستی خواب کی را می دیدی  دیشب که

لب هایت چین بر می داشت ترک می خورد

روی گونۀ من

اه     باز با عینک خوابیدم

مورچه

ژانویه 11, 2009

اگر دلم راه می رفت

مثل مورچه

اگر دلم می تنید

مثل عنکبوت

هر روز تا شب شادی شکار می کردم

اگر دلم می بارید

مثل باران

اگر تو مثل قارچ می روییدی

روی دامن خیسم

منجوق

ژانویه 11, 2009

یادت هست

لباس عروسیم را شکافتم

تورهای منجوق دوزیش را

برای یک سیر همآغوشی

گرو گذاشتم

یادت هست

شمعدانی هایم را

برای یک چنگه لبخند

من

ژانویه 11, 2009

دیروز

همان دور و بر

کنار مهتاب و جوبار

افتاده بود

پیدا نبود

من دست خودم را گرفته بودم

کنار غربت بی پایانی نشانده بودم

*

آفتاب غروب می کرد

تا از پیچ پیری گذر کنم

دست خودم را ول نمی کردم